ماه مهر می آید هنگام درس و مدرسه

 

وقت مشق ودیکته وانشا ٬ حساب و هندسه

 

شهر گشته پر هیاهو و شلوغ و ولوله

 

چون مکانی که در آمده باشد زلزله

 

اولیا فکر خرید کیف و کفش بچه ها

 

بچه ها مشعوف از رفتن به یک پایه بالا

 

مردمان خوشحال از نوروز علم کودکان

 

کودکان خواهان اجناس جدیدند بی امان

 

هر چه خواهند بچه هاشان بی تعلل میخرند

 

سوی خانه با دو دست و پا و دندان میبرند

 

بود مغموم و پریشان آن میان یک کودکی

 

خشک گشته روی گونه٬اشک حسرت٬اندکی

 

دید مادر حال اورا گفت بدو ای جان من

 

طفل دُردانه من٬ای طوطی شیرین سخن

 

نوگلم از چه چنین ناراحت و افسرده ای؟

 

غنچه شاداب من٬گوکه چرا پژمرده ای؟

 

بچه خیلی دوست داشت که کفش تازه پا کند

 

یا کتاب و دفترش را توی کیفی جا کند

 

لیک میدانست که فقر ٬ چهره مادر زرد کرد

 

پشت بابا را خمیده ٬ دست او را سرد کرد

 

شغل بابا٬سخت و دشوار و حقوقش اندک است

 

زندگی چون بمب بنزینی و فقر چون فندک است

 

مزد بابا اکثرش سهم اجاره خانه است

 

خانه ای که بیشتر شبیه یک ویرانه است

 

قبض گاز و آب و برق پشت پدر را خُرد کرد

 

مادر از صبح تا به شب با مشکلات اندر نبَرد

 

پیر شدند مام و پدر از طعنه همسایه ها

 

دشنه زد بر قلبشان ٬ زخم زبان آشنا

 

گفت با خود درس من هم قوز بالا قوز شد

 

کِی به شمعی ٬شام تاریک کسی چون روز شد

 

اینهمه  دکتر ٬     مهندس توی شهر بیکار هست

 

هر که پارتی داشت وپول٬ برپشت یک میزی نشست

 

بهتر آنکه از همین حالا پی کاری رَوَم...

 

تا که بیست سال دگر لیسانس بیکاری شَوَم..!!

 

گفت:مادر ٬من دگر ترک میکنم تحصیل را

 

دست میگیرم ازین پس من کلنگ وبیل را