حقیقت
حقیقت راگَََرَم پرسند جوابش رانمیدانم
حقیقت گر چنین باشدکه من درغم فناگیرم
نباشدمرحمی تامن به دردخود دواگیرم
چوتیغ طعنه قلبم رابه کین آدمی توزد
چوبدنامی وناکامی مرا درآتشش سوزد
نمی خواهم جوانی را نخواهم زندگانی را
بجز محنت ندیدم هیچ ندیدم مهربانی را
غم وغصه شده فکرم همیشه ناله است ذکرم
اسیر طعمه حیله ، اسیر طعمه مکرم خدایاگوحقیقت چیست!حقیقت گو،ندانم کیست
حقیقت درخیال من بجزترس وگریزی نیست هراسان بودن ازبودن گریزان بودن ازمردن
به شبها تاسحرگریان طعام بی کسی خوردن چنین است عاقبت ماراازدلهای چنان خارا
شکسته گرددآخردل، بماند تا ابــــد تنها

من آن گلبرگ مغرورم که میمیرد ز بی آبی