کوچولوهای من
ندانستم چگونه غرق مرداب جفا گشتم
چه پیمان با زمان بستم که قربان وفا گشتم
من آن کوهم که باطوفان نمیجنبیدم ازجایم
ندانستم چه پیش آمد چو کاهی درهوا گشتم
زدست نامرادیها نجنباندم زبانم را
فروبستم دهانم را چو سازی بی نوا گشتم
ولی اکنون گشایم لب بیارم دردخودبرلب
که امشب خسته ام ازبس به غمهاهمصداگشتم
خدایاتا به کی باشم به کوی این جهان مسکین
گدای ذره ای مهرم زبی مهری گدا گشتم
تهیدست وبرهنه دل به زوروزحمت و مشکل
همه عمرم پی عشقی به پیچ کوچه ها گشتم
به گرداب سیاهی ها فرو رفتم ندانسته
ز آن دنیای خوبیها چه بیگانه جدا گشتم
به دریای مصیبتها هزاران موج غم باشد
به موج دیگری افتم چواز موجی رها گشتم
" سلمان بابائی "
لحظه به لحظه دم به دم فکر وخیالم همه تو
خواهم به سویت پر زنم قدرت بالم همه تو
ازبهر چشم مست تو راهی شوم به قصد تو
دل را دهم به دست تو قصد و نیازم همه تو
مجنون صحراگشته ام طوفان دریا گشته ام
نالان و حیران گشته ام آرام جانم همه تو
ساقط زهستی شده ام درگیر مستی شده ام
باده پرستی شده ام جام و پیالم همه تو
جامی بده ازآن شراب ازآن شراب ناب ناب
مستم نما یا غرق خواب مستی و خوابم همه تو
گرپرزنم به آسمان سیری کنم اندر جهان
چون تو نیابم این زمان ورد زبانم همه تو
" سلمان بابائی بخشایش "